ساعت از یک بامداد گذشته...همسرم به دنبال طلب هایش به بیرون رفت و پسرکم که کمتر از دو ماه دیگر چهار سالش می شود خوابیده...منتظر تمام شدن لباسشویی بودم ...از گوشه کنار خانه اسباب بازیهایش را جمع میکنم...و فکرم...فکرم به عکس بسیار زیبایی ست که در اینستا دیده ام...زنی ساده و زیبا روبروی اینه ی میز ارایش زیبایی ایستاده ...عکس قدیمی ست شاید حدود سی سال پیش...یاد عکس های مادرم میوفتم...در تمام البوم خانوادگی صورت خود را با خودکار ابی خط زده ... اشک در چشمانم جمع می شود...من ان سالها نبودم و نمیدانم چه زجرهایی کشیده...فقط یک بار شنیدم که وقتی او عروس می شود و او را به خانه ی داماد یعنی در واقع اتاق عروس نقره پوش...
ما را در سایت عروس نقره پوش دنبال میکنید
برچسب: مادر, نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:15